پاگرد
در پیچ و خم فراموشیها؛ ناگهان مجالی یافتم
.باز سر راهش قرار گرفتم
"منو ببخش" -
"گفت: "بخشیدمت
.و حواسش نبود که مشتش از خشم هنوز گره است
...نا امیدانه" رفتم سر پیچ بعدی"
در پیچ و خم فراموشیها؛ ناگهان مجالی یافتم
.باز سر راهش قرار گرفتم
"منو ببخش" -
"گفت: "بخشیدمت
.و حواسش نبود که مشتش از خشم هنوز گره است
...نا امیدانه" رفتم سر پیچ بعدی"
بعضی از آدما ذاتا «ناموفّق»ند
،بعضی انقدر «بدشانس»ند که
...به نظر میاد «ناموفّق»ند
به هر حال؛
جدیداٌ «بدبیاری» خیلی مرسوم شده
!یکروز
،توی آخرین، تاریکترین، جاده ی شمالیترین
،ته گودترین پرتگاه
یه «جا» براش پیدا خواهم کرد؛
.سبقت بیجا» رو»
بعدش دیگه حتی «یک»بار هم جریمه نخواهم شد؛
!آقای پلیس
امروز استخدام شدم
،و از تک گوشه ی زندگی شروع کردم
حالا خدا مانده و بدن عریان من؛
.در اولین روز کاری
دیشب روی بستر سنگ فرش خیابان
فسیل نیمه سوخته ای رو دیدم
...ته سیگارم رو با اون خاموش کردم
.بالاخره یه روز ترک می کنم
خیابان شلوغ
پله های ناگهان به سمت سقوط
دالان طویل انسانی
یک دست، مشتی پول، و یک بلیط
همهمه ی همسفران قطار، گرد چندین متر ریل
روشنایی در وسط دایره سیاه دیوار
...طول بسترم عرض ناچیز ریل
،گردی چشمان قطاربان، جیغ قطار
...و همه چیز آغاز شد