چهارشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۷

Busy Waiting

شرحی بر حال:
سکسکه های تا به تا
سرفه های خشک
عطسه های دلخراش
اینا، بعضیاش، بعضی وقتا
یعنی...
باز باران
و هیچ حس دیگری نیست

نقدی بر گذشته:
رکیکترین دعاها
نثار هرچی آدمه تو تاریخ
تاریخ معاصر
تاریخ من
با هرچی فعل که جدیدن یاد گرفتم
و یاد گرفتم که همهء اونارو
تو آینده در گذشته صرف کنم
تو یه بشقاب بزرگ
به پهنای صورتت
و کمی بیشتر از پهنای تو
و تو
و...
تو نه
و توام هم!

طرحی بر آینده:
میدونی؟
باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد.

خب تموم شد!
لغتهام پوسیدن
میدونم که فهمیدی
از هر کدوم فقط چنتا داشتم
به شکل مصدر
بدون صرف
بدون ظرف
به هر حال
خیلی وقت بود ننوشته بودم...

پنجشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۶

!هیس

از آغوشم
جدا شو بیصدا

و بیا
کمی دورتر از بستر غرائزمان

بخواب
در آغوشم

سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۵

بر بالشی با آرامش نسبی

در وحشت جن زدهء ذهن تاریکم؛
بعد از گذر از تمام دریچه های دالان رخوت
من» ِ به جا مانده از یک نزاع تن به تن»
به سبک انسان های نخستین؛
با تمام کسانی که دوستم داشتند

تنهایی را تجربه خواهم کرد

ولی این بزرگترین بخشیده شده
از «اشتباهات» واقعا تکراری
باز هم رها نخواهد شد

و اینبار سر بر «شانه عشق» می گذارم
بر بالشی با آرامش نسبی

چهارشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۵

در امتداد انقراض چهارراه ها

تا حالا غرورم باعث نشده
موقع رانندگی
...از ابزار تعبیه شده در خیابون ها استفاده نکنم

مگه دوربرگردون
!همیشه
مال آدمای پشیمونه؟

دوشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۵

!ماالشعیر

گاهی وقتا؛ مثل امشب
انقدر تلخ میشی
که بعد از شیش تا پیک هم
...به دلم نمی شینی

ولی سگ خور
مال خودمی
،هفتمی رو «پُر» کن
!توت فرنگی

دوشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۵

شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۵

شبیخون

شجاع ترین افرادم
آنقدر پیشروی کردند
که توسط افراد خودی تیر خوردند

احمق ترین افرادم
در محاصرهء کمین ها
غافلگیر شدند

بزدل ترین افرادم
در سریعترین تلاش برای عقب نشینی
هدف قرار گرفتند

و حالا
یک فرماندهء شرمسار
و
یک لشکر اجساد از پشت تیر خورده