شنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۵

اینبار می خوام شروع بشم

خیابان شلوغ
پله های ناگهان به سمت سقوط
دالان طویل انسانی
یک دست، مشتی پول، و یک بلیط

همهمه ی همسفران قطار، گرد چندین متر ریل
روشنایی در وسط دایره سیاه دیوار

...طول بسترم عرض ناچیز ریل
،گردی چشمان قطاربان، جیغ قطار

...و همه چیز آغاز شد

۲ نظر:

ناشناس گفت...

omid khan zendegi inghadr ham siah nist mesle range backgrounde webloget....khaheshan cheshmato beshoor o joore dige be zendegi negah kon

Mamal گفت...

سلام...
تلنگری باید،...
شکستنی!...
شاید از من عبور کنیم!...

موفق باشی و خندوون.