پنجشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۵

سطلِ مملو از کاغذهای معدوم

من و ازدحام آدمهای اُریب؛
،از سنگینی کیفهای برآمده

،در پیاده روی رفت و آمدهای بیهوده

و ممتدترین خط میانه؛
،و اخم دوربینهای مزدور

که سبقت مدتهاست ممنوع
سرعت ها بالاجبار مجاز


ولی «من» خواهم رسید

۳ نظر:

هاينه گفت...

سلام
اول تولدت مبارك
دوم ببخشيد براي اينكه توي بازي يلدا شركت نكردم و سوم
:من خيال مي كنم
كه مي رسي

غریبه گفت...

یه بار در مورد یه سطل به من چیزایی گفتی
این همون سطل است؟
سطل کاغذهای معدوم من رو یاد خاطراتم میندازه

Sinistral گفت...

این دقیقا همون سطله
میبینی؟
دسته نداره

من دارم میرم بیرون
میای؟